قصه ها فصل فصل ورق می خوردند:پاییز بودباداثاثیه درختان را توی کوچه ها می ریختجوی های باریک کوچهزیر پای برگهای خشک به خس خس می افتادندگاوهای شیر ده، برگها را می خوردندجوی ها تمیز می شدند، شهر ک اشک فرات...ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
پدر بزرگ مرده بود، هفت روز پیشمادربزرگ زیاد نالیده بودو آن روز بعد از ظهرروی تخت، زیر سایه بلند صنوبربه خواب رفته بود، از اندوه و خستگیتنها بودمو کنار حوض وسط حیاطخاطراتم را ورق می زدم؛ عصر اشک فرات...ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
ما را در سایت اشک فرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27