اشک فرات

خرید بک لینک
قصه ها فصل فصل ورق می خوردند:پاییز بودباداثاثیه درختان را توی کوچه ها می ریختجوی های باریک کوچهزیر پای برگهای خشک به خس خس می افتادندگاوهای شیر ده، برگها را می خوردندجوی ها تمیز می شدند، شهر ک اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

پدر بزرگ مرده بود، هفت روز پیشمادربزرگ زیاد نالیده بودو آن روز بعد از ظهرروی تخت، زیر سایه بلند صنوبربه خواب رفته بود، از اندوه و خستگیتنها بودمو کنار حوض وسط حیاطخاطراتم را ورق می زدم؛ عصر اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

در باغستان تودرختها سبز بودندنهرها سرخآسمان به رنگ خاکسترو بارانزلال می باریدوقتی به نزدیک معبد تو می رسیدمی خواهم تغییر کوچکی در داستان بدهم؛بگذارمن،باران باشمدلمباغستان تو؛دوست دارم کوی اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

یک روز باران بباردیک روز آفتاب بتابد(یک روز در میان...)امروزابر باشدباد بوزدباران ببارد"من"همه ی چترها را به باد بدهمهمه ی چترها را...خیس شومتب کنمبسوزمو همه ی "اول شخص" هایم بمیرند... اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

اپیزود اولدختر عمو سر خاک پدرم (خدا بیامرز)، از خاطرات غمگین زندگی اش می گفت؛ از روزهایی که گذشته بود و تلخ گذشته بود. از روز فوت پدرم و غربتی که بعد از رفتن او حس می کرد؛ (عاشق پدرم بود. هنوز هق هق اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

همه چیز از آن تراژدی خیابانی شروع شد:نمایش وحشت پشت دیوارهای وسط پیاده رو!و با " مجموعه دروغها" ادامه یافت(با تشویق حضار!)رمان نویسها با داستان جنگ و صلح سیاستمدار شدندنمایش نامه نویسهای روز اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

صفحه بندی