خرید بک لینک
قصه ها فصل فصل ورق می خوردند: پاییز بود باد اثاثیه درختان را توی کوچه ها می ریخت جوی های باریک کوچه زیر پای برگهای خشک به خس خس می افتادند گاوهای شیر ده، برگها را می خوردند جوی ها تمیز می شدند، شهر ک

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

پدر بزرگ مرده بود، هفت روز پیش مادربزرگ زیاد نالیده بود و آن روز بعد از ظهر روی تخت، زیر سایه بلند صنوبر به خواب رفته بود، از اندوه و خستگی تنها بودم و کنار حوض وسط حیاط خاطراتم را ورق می زدم؛ عصر

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

در باغستان تو درختها سبز بودند نهرها سرخ آسمان به رنگ خاکستر و باران زلال می بارید وقتی به نزدیک معبد تو می رسید می خواهم تغییر کوچکی در داستان بدهم؛ بگذار من، باران باشم دلم باغستان تو؛ دوست دارم کوی

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

یک روز باران ببارد یک روز آفتاب بتابد (یک روز در میان...) امروز ابر باشد باد بوزد باران ببارد "من" همه ی چترها را به باد بدهم همه ی چترها را... خیس شوم تب کنم بسوزم و همه ی "اول شخص" هایم بمیرند ...

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

اپیزود اول دختر عمو سر خاک پدرم (خدا بیامرز)، از خاطرات غمگین زندگی اش می گفت؛ از روزهایی که گذشته بود و تلخ گذشته بود. از روز فوت پدرم و غربتی که بعد از رفتن او حس می کرد؛ (عاشق پدرم بود. هنوز هق هق

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

همه چیز از آن تراژدی خیابانی شروع شد: نمایش وحشت پشت دیوارهای وسط پیاده رو! و با " مجموعه دروغها" ادامه یافت (با تشویق حضار!) رمان نویسها با داستان جنگ و صلح سیاستمدار شدند نمایش نامه نویسهای روز

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27

صفحه بندی